روزبه

حجره‌ی کافری مشوش و مشغول

تبلیغات تبلیغات

پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنی‌ست...

اکنون که این متن را می‌نویسم پدر تازه جلوبندی موتور را بازکرده. دیروز که موتور را دیده بود گفت تازه شدت حادثه را دریافته، که تصادفِ سرعت بالا با یک وسیله‌ی نقلیه‌ی دیگر هم این‌چنین حماسه نمی‌آفریند. من هم زدم به طنز همیشگیِ و لکنّ الله یحبُّ عبداً إذا عَملَ عملاً أحکمَه! هنوز البته گیجم، پسِ یازده‌سال موتورسواری، چهارشنبه ظهر در حالی به زمین کوفتم که نه سرعتم زیاد بود و نه احدی از موجودات زنده در آن سرازیری کوه‌سار که موجبات حواس‌پرتی‌ام شود والخ... در ثانیه‌ای سنگی از زیر چرخ موتور لغزید، کنترل فرمال از دستم خارج شد، انحرف از مسیر و پرتاب، چند ثانیه میان آسمان و زمین: پرواز را به خاطر بسپار... همان ثانیه‌ها یک پلک و زمزمه‌ای نمی‌دانم بر لب یا دل و چند ثانیه بعد فرودِ نه چندان موفیقت‌آمیز من با موتور هوندا به اتفاق پای چپ و سر که اگر نبود کلاه کاسکت ستاره‌ی این وبلاگ خاموش می‌شد. دقایقی زی
ادامه مطلب

در حسرت تو عمر به سر خواهم برد

راستش در آن چند ثانیه‌ای که سنگی از زیر چرخ جلویی موتور لغزید و فرمان منحرف شد و دیگر نتوانستم موتور را کنترل کنم و باشتاب و مستقیم به سمت دره رفتم ترس برم داشته بود. هنوزم که آن چند ثانیه را به یاد می‌آورم خوف می‌کنم. اما آن ثانیه‌ای که از خاک جدا شده بودم، درست آن لحظاتی که روی هوا بودم، معلق میان آسمان و زمین، نیکو احساسی داشتم؛ نمی‌ترسیدم، حتی آن ثانیه‌هایی که دیدم دارم با شتاب به سمت تخته سنگ فرود می‌آیم نیز نترسیده بودم. سخت است به زبان آوردن اما خوش‌حال بودم که بالاخره رسید، دیگر این زندگی شرورانگیرِ مصیبت‌بارِ تاریک دارد تمام می‌شود و البته منتظر چیزی در آن سوی خط نبوده و نیستم، من سراسر شوقِ خودِ تمام شدنم. یک تمام شدن واقعی، بیرون ذهن، تمام جسم لعنتی. نشد اما و حسرت‌بارترین تصمیم زندگانی‌ام شد آن دم که کلاه کاسکت بر سر گذاشتم و پشیمانی؟ یحتمل به طول الباقی عمر... نوشتن از چنین اح
ادامه مطلب

هرچه بر من می‌رود از این من خر می‌رود

از دختر۳سال پیشی که کاملا مسکوت بود و همه را طرد کرده بود تا دختری که این چندماه در ته غار نماند راه درازی طی کردم. یک ظهر متین جلویم ایستاد و با براهینی روشن و منطقی استوار قانع‌ام کرد که خفه‌خوانِ مرگ نگیرم، که دریافت دوستانم از رنج من بسیار کم‌تر از دریافت خود من از رنج من است، که از هراس غمگین کردن و رنجور ساختن آن‌ها به گوشه‌ی تنهایی خودم نخزم، که ارتباطم نگلسد! این آدمِ سلیم‌دل اما آن روز در مقابل متین تسلیم شد طرد نکرد و لب به سخن گشود و ماحصل آن همه تلاش مذبوحانه برای سخن گفتن شد از زبان دوستی که کیلومترها با او پیاده‌روی کرده بودم به مراتب و وضوح دراما کویین خوانده شوم.
ادامه مطلب

یکه طناب اتصال

به رز می‌گویم: نمی‌دانم این دقیقا چیست و همین ابهام آزارم می‌دهد؛ وقتی عاشق مادرت هستی یا عاشق استادت یا عاشق جنس مخالف نوع‌ش مشخص است. این‌جا اما نمی‌توانم بفهمم این حس دقیقا چیست.می‌گوید: شاید تمام این‌هاست، تمام چیزهایی که نیاز داشتی تا آن لحظات داشته باشی.فریاد می‌زنم: من خدا را لازم داشتم.بیش‌تر که می‌اندیشم درمی‌یابم که پربی‌راه هم نیست، آدمی که حیات مدیونش هستی؛ هم حیاتِ عزیزت و هم حیاتِ خودت. چند ماه پیش نوشته بودم: می‌دونم این یه دوست‌داشتن معمولی نیست ولی این‌که چیه رو هنوز نمی‌دونم. یه حفره‌ای از خلاء‌هام از بچگی و یه بخش قابل توجهی از تسکین این روزهام جمع شده تو این آدم و من پیش از این مقابل هیچ‌کس انقدر بی‌سپر نبودم. گاهی فکر می‌کنم شبیه جوون ماهی‌گیری‌ام که عصرها کوهای جولان رو بالا رفته و  با تنی رنجور پیِ مرهم بوده.+ آیا مرا بیش از این محبت می‌کنی؟- تو می‌دانی که تو را دوست
ادامه مطلب

وبلاگ های پیشنهادی

جستجو در وبلاگ ها